تقرير بحث السيد الخميني للاردبيلى
86
تقريرات فلسفه امام خمينى ( شرح منظومه ) ( فارسى )
عدم آن مبرهن باشد ، گرچه خود فلك ثابت است و كمتر مطلبى در فلسفه مانند فلك محدّب است كه ادلهء آن متين باشد . بعضى از مقدمات كه الآن در مقام بيان آن هستيم و سابقاً به آن اشاره شده بلكه به تفصيل ذكر شد ، اين است كه شيئيت شىء به صورت آن است به طورى كه اگر بتوانيم صورت را از ماده جدا كرده و آن را از ماده بيرون آورده و صورت را بدون ماده نگهداريم ، شىء به شيئيت خود باقى است و شخصيت و حقيقت خود را از دست نخواهد داد . مثلًا اگر اين صورت انسانى را - نه اين هيكل بلكه آن فصل اخير و نفس ناطقه كه انسانيت متقوم به اوست و صورت انسان به آن قائم است - از اين جسم و ماده جدا كرده و اين لباس را از تن اين ماده خلع نماييم و بر نبات بپوشانيم ، همان نبات انسان خواهد بود ، گرچه خود نبات ترقى مىكند و صورت نباتى ، صورت انسانى پيدا مىكند و فعلًا هم صورت انسانى متعلق به جسم نباتى است ، و لكن مراد ما اين است كه اگر فرضاً نباتى كه در مرتبهء نباتيت واقف است مدرك كليات باشد و نفس ناطقهء مدركهء كليات پيدا كند ، انسان خواهد بود و الّا آن نباتى كه در مرتبهء نباتى وقوف نداشته و از اول در سير و طريق منزل انسانى است ، همان نبات است كه صورت حيوانى و بعد صورت انسانى پيدا مىكند . و بالجمله : اينكه شيئيت شىء به صورت و فصل اخير آن است از امور مبرهن فلسفه است . و اگر فصل اخير را از ماده منحاز كرده و ماده و هيولى را از آن دور كنيم ، باز اين صورت خالى از ماده همان شىء با حقيقت و واقعيت آن است بدون اينكه تغير و غيريتى حاصل شود . پس اگر اثبات نموديم كه اين عالم داراى نفس كليه بوده و مدرك كليات است و اين كرهء جسمانى هر چه بزرگ باشد مادهء متعلقه براى آن نفس ناطقه است و داراى حس است ، اين كرهء عظيمه انسانى كبير خواهد بود و انسانيت آن تعارفى نبوده ، بلكه حقيقى است و اين جمادات و نباتات و عالم ماده و طبيعت ، اعضا و جوارح اوست و مَثَل ما مَثَل آن سلولهاى كوچكى است كه در خون بدن ماست و ممكن است سلولها در عروق ، مدائن فاضلهاى تشكيل داده باشند ، چنان كه داراى نظم